به مردم نگاه می کنم. به چهر هایشان. دختر، پسری که به قراری از سر کار خود را به هم رساندنده اند... در چهره پسر این قرار هم قراری ست متثل همه چهره به چهره شدن های روزمره اش....پسر خسته و کلافه هم هست...دختر زیاست و زیبا کرده خودش را...لبخندی دارد اما همان دست دادنشان هم شبیه انجام امور اداری ست...به ی
خدایا !
کبوتر را بگو عفوم کند
همه ی ستارهها
خورشید و مهتاب مرا ببخشند
خدایا!رخصتی ده تا از زیبایی و دریا بگذرم
از پروانه و خیال
از غم حقیقت
تا برسم به شکوفهی محال.
خدایا ! بگو تا ببخشند من را
آنهایی که مرا زادند
همان هایی که از من زاده شدند
عفوم کنند
کسانی که چون آنها بودم
کسانی که چون من بودند .
چون جهان را سهم بندی کردیم
فردای فولاد از آن تو
قلب لطیف صبحگاهان از آن من
علف چاروادار اندیشههای امشب از آن تو
حشیش نمور عصرگاهان از آن من
عطر خوش پایکوبیها
شیرهی درختان
خرگوش پر تشویش میان غلات
گنجشک کوچک به زیر فضلهی چارپایان از آن من.
نه رفیق، نه
وطن از آن تو، شرف، شراب، یار هم از آن تو
از